خرید بک لینک
می توانم عادتهایم را کنار بگذارم.اینکه آدم پشت سر هم هیجان زده شود چیزی مربوط به خودش است .ولی صحبت کردن به خاطر هیجان ، دیگران را می آزارد . تشخیص درستی بود . روانشناس روی صندلیش که متوجه شدم به خاطر وزن کم خود نمی تواند بدون گرفتن لبه ی میز روی آن نشسته باشد و در همان حال تعادل خود را حفظ کند نشسته بود . به من نگاه می کرد .ولی نگاهش اصلا خیره نبود . شاید من اشتباه کنم.ولی بیشتر دکترها و روانشناسها برای اینکه به بیمار اطمینان خاطر بدهند خیره به چشمهای طرف ٰ، آنهم به مدت طولانی نگاه می کنند .اگر عینکی باشند معمولا در حین نگاه کردن جای عینک را روی بینی تغییر می دهند . اما نه با دست بلکه با حرکات پیوسته بینی و فین فین کردن چندش آور . پس از نگاهی نه چندان طولانی گفت:تشخیص من همینه.این را گفت و چانه اش را جلو داد . گردنش را بالا گرفته و به لبهایش فشار می آورد. انگار به وضوح می خواست پایان صحبت را اعلام کند .بعد لبه ی میز را ول داد و تند از صندلی برخاست و با جستی به طرف من آمد . زیر سیگاری شیشه ای تر و تمیزی روی میز عسلی جلو پاهایم گذاشت و گفت : قبل از رفتن میتونی سیگار هم بکشی . چطوره ؟ با اینکه قد بلندی نداشت کمی خم شده بود و با یک دست زانوی لاغرش را چنگ می زد . انگار در یک سیرک به تماشاگران ابراز احترام می کرد . صورتش آنقدر نزدیک بود که حس کردم تمام افکار مرا خواهد شنید .گفتم :الان سیگار نمیکشم. میشه سر جایتان بنشینید آقای دکتر؟ . جست و خیزتان آزار دهنده است.بر خلاف آنچه فکر می کردم نه تنها ناراحت نشد بلکه روی صندلی کنار دستم نشست و کف دستها را به هم زد و پیروزمندانه اعلام کرد به هسته ی اصلی علت بیماری روانی من رسیده است . بله . هسته ی اصلی و در پاسخ نگاه من که پر از تعجب بود

برچسب: نویسنده: آریا رضایی تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 20:44

ده سال بیشتر نداشت ولی همه او را می شناختند. البته منظورم بیشتر مردم شهر است . وگرنه که معلوم است زنها را نمی شود به حساب آورد. خانه هستند و بیرون هم نمی آیند. می ترسند گناه باشد که یک دختر یا زن از خانه بیاید بیرون . چه رسد که پسر ده ساله را بشناسند . پسر اسمش عالی بود و لی به او می گفتند عالی وک. اگر غریبه ای به شهر می آمد هم وقتی اسم عالی وک را می شنید تعجب می کرد . ولی این اسم یک جورهایی رویش مانده بود . فکر کنم از هشت سالگی معروف شد . در یکمحفل کوچک در یک رستوران . آن شب موسیقی بوده و سه تار و تنبک . پسر بلند می شود شروع می کند به رقصیدن . اول همه او را نهی می کنند و می گویند بنشیند سر جایش .کارش آب و چای گرداندن در رستوران بوده . بعد می بینند طوری می رقصد که نمی توان از او چشم برداشت . یک جوری جسورانه و پر ابهت می رقصد و همه نیم ساعت به او و رقصش خیره می شوند. عالی وک نوازنده ها را به وجد می آورد. آنها صدای سازشان را بلند تر می کنند . آنگه سه تار می زده یا اینکه انگشتش خسته می شده و درد می گرفته ولی هماننیم ساعت با اختیار خودش چنان می نوازد که نمی فهمد درد چیست . صدای تنبک بلند تر می شود و عالی وک می چرخد دور خودش . می چرخد دور میزها . چند نفر می روند میز و صندلی های رستوران را برمی دارند تا عالی وک جا برای رقص داشته باشد . مردم بیرون هم با خبر می شوند و جمع بیشتر می شود .از آن شب او در هر جمعی می رقصد. ولی معلوم نیست بعدش کجا می رود . همه ی شهر اتفاق نظر دارند که او نه تا حالا خندیده است نه حرف زده است . هیچکس نمی داند او این رقص عجیب و غریب را در سن کم و این جسارت را از کجا یاد گرفته . پدر و مادرش هم که هیچ نمی گویند . یک سال پیش هم از ترس اینکه کار پسرشان گناه

برچسب: نویسنده: آریا رضایی تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 20:44

صدای هیچکی مثل صدای خود آدم نمیشه. مخصوصا صدای خود آدم وقتی تو تنهایی بزرگ و درندشت باهاش حرف بزنه . کافیه چند جمله ی اولو خوب گوش بدی تا متوجه شی صدای خودته...من هم تو تنهایی خودم که هیچوقت نفهمیدم اندازش چقدره نشسته بودم . تنهایی من آب و هوای خشک و سردی داره . تو تنهایی من علاوه بر خشک و سرد بودن برف هممیباره . برای همین بعضی وقتها که آب نوشیدنی کممیارم برف میخورم . اونهم بدون اینکه بخوام از لیوانی چیزی استفاده کنم . وسایل زیادی دارم تو تنهایی که همش از یخ ساخته شده . یه تعدادی هم از باد های سرد . هزاران وسایل قدیمی که از اندوه ساختن . یه چن تا چیز همهست که از غروب افتاب روز جمعه تو جنوب ساخته شده و خیلی خوشگله . کلاغ و این چیزا هم داره . یه روز همشون رو مبفروشم . اسم فروشگاهمو میزارم (( وسایل کمک کننده در تنهایی ))خلاصه من نشسته بودم و برف می اومد و هوا خیلی خشک بود و سرد بود . در اون لحظه صدای خودم رو شنیدم که با یک جمله ی طولانی شروع شد . جمله ای که انگار نقطه و ویرگول و کاما سرش نمی شد . مثل موسیقی ابتدای بعضی فیلمهای ایرانی ..جمله اینطوری شروع شد که اگه بیشتر از این تو تنهایی خودت بمونی دیگه هیچکی مقصر نیست اگه تو رو با یه گوزن کوهی یخ زده و بی مصرف اشتباه بگیره.دست هام رو دور زانو حلقه کردم تا با خیال راحت به حرف های خودم گوش بدم . جمله ها ادامه داشت میتونستی بهتر از این زندگی کنی ولی الان هم که خوب فکر می کنم زندگی بدی نداشتی . شاید باورهای اشتباهی داشتی ولی بعدا مبشه درستش کرد . کافیه دست از لجبازی برداری . خودت رو گول نزن ... باورمنمیشد خودم داره اینا رو میگه . یه نفر صدای منو برداشته بود به جاش صدای یه آدم معتاد. به کتابهای دبی فورد و بار بارا انجلس گذاشته

برچسب: نویسنده: آریا رضایی تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 16:23

عصرها پیاده روی می کنم ولی شبها بیشتر از عصرها پیاده روی می کنم . هر بار هم در مسیری متفاوت . چرا که هدف من راهپیمایی نیست . می خوام شهر رو بشناسم . به نظر من راننده ی تاکسی ها بیشتر از دیگرون شهر رو می شناسن . خیابوناو خونه ها و هر وقت برای مسافرین خود حرف میزنند از زاویه دید اول شخص تمام شهر و خیابون و مردم و حتی نوع زندگی تک تک مردم رو می گن. ولی بعید می دونم در مورد من بتونن چیزی بگن .مگه اینکه بگن عصر ها و شبها پیاده روی می کنه . بگن دیونه است و معلوم نیس خونه اش تو کدوم خیابونه . بگن احتمالا دزدی چیزیه.اینا مهم نیس . مهم اینه که من تا حالا تونستم بیشتر خیابونا رو بشناسم . تعداد مغازه ها و تابلو مغازه ها و خونه ها. حالا می تونم اعتماد بنفس داشته باشم .چرا که من هم بالاخره کاری انجام دادم . یه کار پر. پیمون .این کار احتمالا به نظر بقیه ساده به نظر بیاد . احمقانه باشه . و اصلا قابل اعتنا نباشه واسشون . ولی خداوند نظرش فرق می کنه . وقتی بمیرم دست خالی نمیرم پیشش. به خداوند خواهم گفت که من تلاش کردم شهر رو بشناسم و اون هم حتما خوشش میاد . از الان صداش رو می شنوم که با فرشتگانش پچ پچ میکنه . انگار کاری که من کردم کار عجیبی بوده باشه . نیاز به شور و مشورت داشته باشه . خدا می گه من مشورت کردم و به این نتیجه رسیدیم که دوباره تو را زنده کنیم . من میگم چرا ؟ خداوند می گه واسه اینکه تو همه ی شهر را نشناختی . یک جایی از شهر رو سراغ دارم که نشناختی . ایندفعه برو و اون خیابان که هنوز نشناختی رو پیدا کن . یکی از فرشتگانمو میگم باهات بیاد . چطوره؟ حتی باهات پیاده روی میکنه . موافقی ؟ از اینکه خدا موافقت منو می خواد اعتماد بنفس عجیبی میاد سراغم . می گم ایول خیلی خوبه.دوباره زنده می شم

برچسب: نویسنده: آریا رضایی تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 16:23

گودی که در آن افتاده بود درست طرف راست خانه اش و محاصره شده بین چهار درخت بود . درختها را خودش کاشته بود . پنج سال پیش .درست وقتی دخترشان داشت به دنیا می آمد . دخترش و زنش در خانه بودند .ولی صدای باران و دور بودن از خانه صدایش را نمی رساند .شاید هم داشتند تلوزیون تماشا می کرردند . گود یا همان چاله آب می گرفت . از خانه آمده بود بیرون و به زنش گفته بود خیلی بی خیالی . درباره پاتی با هم بحث کرده بودند . پاتی سگشان بود .چند هفته پیش انتخابش کرده بودند و خریده بودند . دخترشان به پاتی می گفت پایی . گشته بود توی حیاط . صدایش زده بود .ولی سگ نبود . تا اینکه همانجا وسط درختها زیر پایش خالی شد. اول از همه سرش به دیواره ی گود خورد .بالا را نگاه کرد . حد اقل دو برابر قدش بود .با اینکه ضربه چندان محکم نبود و قسمت پیشانیش به دیواره ی چاله خورد اما شیاری از خون را روی آب گل آلود دید .از این اتفاقها یعنی خونریزی موقت زیاد دیده بود . چندان مهم به نظر نمی رسید .اما الان در آن بارانی که می آمد و زخم را میشست یک سوزش ممتدی حس می کرد . دیگر آن توانایی شش سال قبل را نداشت . وگرنه با یک جست میپرید بیرون . حالا خیس خیس بود .خودش را تکان داد . بوی موهای بلندش به دماغش خورد . بوی خیلی چیزها آنجا جمع شده بود .مثل بوی حمام وقتی غبار آب داغ با برخورد به پوست آدمیزاد و دیواره ی وان و دیوار و کاشی و پرده ی آویزانی که جنس لاستیکی شفافی داشت ، حس عجیبی تولید می کرد . دلش خواست باران بند بیاید ..کم کم خسته شد و فکر کرد یک طوری از برخورد قطره های باران به وسط سرش جلوگیری کند . شیار خون عریض تر شد و در همان حال سوزش زخم پیشانی قطع نشده بود .دو دستش را جلو برد و می خواست سرش را با کف دستها بپوشاند . اما ماهیچه ه

برچسب: نویسنده: آریا رضایی تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 16:23

صفحه بندی