می توانم عادتهایم را کنار بگذارم.اینکه آدم پشت سر هم هیجان زده شود چیزی مربوط به خودش است .ولی صحبت کردن به خاطر هیجان ، دیگران را می آزارد . تشخیص درستی بود . روانشناس روی صندلیش که متوجه شدم به خاطر وزن کم خود نمی تواند بدون گرفتن لبه ی میز روی آن نشسته باشد و در همان حال تعادل خود را حفظ کند نشسته بود . به من نگاه می کرد .ولی نگاهش اصلا خیره نبود . شاید من اشتباه کنم.ولی بیشتر دکترها و روانشناسها برای اینکه به بیمار اطمینان خاطر بدهند خیره به چشمهای طرف ٰ، آنهم به مدت طولانی نگاه می کنند .اگر عینکی باشند معمولا در حین نگاه کردن جای عینک را روی بینی تغییر می دهند . اما نه با دست بلکه با حرکات پیوسته بینی و فین فین کردن چندش آور . پس از نگاهی نه چندان طولانی گفت:تشخیص من همینه.این را گفت و چانه اش را جلو داد . گردنش را بالا گرفته و به لبهایش فشار می آورد. انگار به وضوح می خواست پایان صحبت را اعلام کند .بعد لبه ی میز را ول داد و تند از صندلی برخاست و با جستی به طرف من آمد . زیر سیگاری شیشه ای تر و تمیزی روی میز عسلی جلو پاهایم گذاشت و گفت : قبل از رفتن میتونی سیگار هم بکشی . چطوره ؟ با اینکه قد بلندی نداشت کمی خم شده بود و با یک دست زانوی لاغرش را چنگ می زد . انگار در یک سیرک به تماشاگران ابراز احترام می کرد . صورتش آنقدر نزدیک بود که حس کردم تمام افکار مرا خواهد شنید .گفتم :الان سیگار نمیکشم. میشه سر جایتان بنشینید آقای دکتر؟ . جست و خیزتان آزار دهنده است.بر خلاف آنچه فکر می کردم نه تنها ناراحت نشد بلکه روی صندلی کنار دستم نشست و کف دستها را به هم زد و پیروزمندانه اعلام کرد به هسته ی اصلی علت بیماری روانی من رسیده است . بله . هسته ی اصلی و در پاسخ نگاه من که پر از تعجب بود
برچسب:
نویسنده: آریا رضایی
تاريخ: چهارشنبه
26 بهمن
1401 ساعت: 20:44